مردم بالا پایین میپرن، دیوونه بازی در میارن، شادی میکنن
و واسه خودشون تو اون لحظه پیروزن
برای خودم میرم تو رویا
تو رویام
یک نفس میدوم تا اوین
پا برهنه.
یه روزگاری بعد از انقلاب، خانوم گوگوش دلش که میگرفته، عینک بزرگ آفتابی میزده و چادر سرش میکرده، به کیانوش گرامی که راننده کیمیایی بوده اون وقتا میگفته ببردش گردش.
میرفتن خیابون شوش. کابارهه که شده بوده دیزی سرا. خانوم گوگوش حالی میشده برا خودش. میرفتن همون نزدیک یه چایی بخورن خونهی گرامی. زن و بچهی گرامی پیشش شکایت میکردن از کفتر بازیِ گرامی... میگفتن این گرامی همهش دلش یا پیش این کفتراس یا آقامون کیمیایی. هواییه. به ما نمیرسه. شما نصیحتش کنین خانوم، حرف شما رو میشنفه.
گوگوش یه بار سرزنش میکنه گرامیو. میگه زنت چی میگه؟ خدا رو خوش نمیآد... ببینم کفتراتو..
گرامی گوگوشو میبره رو پشت بوم فکسنیش. گوگوش میشینه ساکت نگاه میکنه به کفترا. همین طور طولانی. گرامی معذب میشه، میره پی چایی. برمیگرده میبینه خانوم گوگوش تو اون غروب دلگیر نشسته رو به کفترا، داره بی صدا برا خودش گریه میکنه.
سراسیمه میشه. میگه چی شده خانوم؟ چه پیشاومدی کرده؟
خانوم گوگوش چشاشو میماله میگه: هیچی گرامی جون
بعد یه دقه ساکت میشه، صداشو پایین میاره، میگه: راس میگی. بچسب به همینا. هر کار عشقته بکن اصلن گرامی
.
من گوگوش رو میبخشم. چرت و پرتایی که جدیدن میگه رو. اینی که *خودشو خراب کرد* . اینی که *رفت لسآنجلسی شد*. این که یه جور ضایعی عوض شد.
نمیخواستم واسه دل ما تو خونه بشینه و سربلند باشه. نمیخواستم اینجا تو تنهاییاش بمیره مثل فردین.
میخوام آکادمیشو راه بندازه و در و دافا بیان قربونش برن و دورش بگردن.
کارش تموم شده. میخوایم چیکار؟ حالشو به ما داده. هر چی عشقشه.
دمش هم گرم.
ظهر زمستان بود. آفتاب زده بود روی صخرههای برفی کوهی که بالایش بودیم. برق میزدند برفها زیر آفتاب. طلایی شده بودند و چشم را میزدند. تنها نشسته بودم رو به دره، برای خودم مایکل جکسون گذاشته بودم و کوهها را نگاه میکردم. خوش و عاطل و تنبل. یک ساعت، دو ساعت. یک باره آمد. مثل موج. مثل باد. غیر منتظره، بی دلیل و شدید. انگار نشست توی قلبم. انگار رفت توی نفسهام. چشمهایم خیس شد. و پیش از این که فرصت کنم بفهمم چیست در حیرت بودم از آن همه بو و تصویر آشنا که با خودش آورد. شبیه هیچ لحظهی پیش از خودش نبود که با خوشی یا با حسرت چیزی را در گذشته به یاد بیاوری..
نوستالژی این طوریست؟ بالای کوه تنهاییات به سراغت میآید؟ عمیقترین شکل دلتنگی، برای شفافترین بازگشت تصویرها.
تمام وجودم داشت نوجوانیام را به یاد میآورد. سالهای زندگیمان در آن ساختمانها*. بوی خیس چمن حیاطش را، فش و فش آب پاشی را که ظهرهای تبستان چند جایش میگذاشتند. چالههای کوچک آسفالت راه پارکینگش را. رنگ سفید و قرمز کهنهای که روی تاب و سرسرهی زمین بازیاش زده بودند. چرخ و فلکی که دائم از محورش در میرفت و دست برادرم گیر کرد لای میلهاش وقتی که کوچک بود. رنگ نیمکتهای دو طرف زمینی که شماها در آن فوتبال میزدید بعدازظهرها. بالکنهای گرد راه پلهی اضطراریاش که اولین سیگارم را در آن کشیدم. کفش کتانی یشمی رنگ تو. ناظم مدرسهی شما در همان خیابان، که نباید میدید ولو بودن ما را قاطی هم، شش صبح. بوی شما پسرها، که صبحهای قبل از مدرسه یک جور بود، بعد از ظهر که بر میگشتیم یک جور دیگر. بوی لقمهی کره عسلی که بابام میگرفت و من نمیخواستمش. بوی ساندویچ کالباس شماها که طاقش میزدید با کره عسل من.
تمام وجودم به یاد میآورد که آن دو متر چمن و زمین فوتبال برای دنیا کافی بود. دلم تنگ شده بود برای خودمان، با آن احساس عمق و اهمیت و اندوهی که میکردیم. برای آن جوری که بلد بودیم فرهیخته باشیم. آن جوری که آزاد بودیم چون دنیا واقعا شروع نشده بود هنوز انگار.
برای اولین بار در تمام عمرم چیزی را حس کردم که هیچوقت قبولش نداشتم؛ دلم میخواست برگردم. دلم میخواست چهارده ساله باشم. تا ابد.
تازگیها دارم بد تا میکنم با زمان. هضم این که زمان میگذرد سختم شده انگار. شاید چون تازگیها از زندگی راضیام، شاید چون لحظهها عزیزتر از این شدهاند که رفتنشان را بشود بخشید. شاید چون فرصت میخواهم که بدیها تمام شود، یک چیزهایی درست شود. یک چیزهایی فرق کند..
برایم سخت شده تمام شدن را فهمیدن. نمیفهمم چطور ممکن است حالا برگردم به آن حیاط، و خودمان را نبینم که مثل یک مشت گاو خوشحال و سالم و سرخوش، داریم برای خودمان در آن چمنها میچریم. مردن مایکل جکسون برای من هنوز عجیب است. بهش فکر میکنم، و این ربطی به طرفداری از یک ستارهی پاپ ندارد. بالای آن کوه بزرگ و ترسناک، دل من داشت شبیه چهارده سالگیم میزد و همانطور که نمیتوانستم چشم از کوههایی بردارم که میلیونها سال زیر این آفتاب افتاده بودند، او داشت توی هدفون من همان اوووه معروف آخر آهنگ را میکشید. و من نمیتوانستم درک کنم صاحب این جیغی که بناست سالها و سالها طنین داشته باشد، دیگر نیست.
نیستی برای من مثل جریان برق است. مثل صدای آهنگ است که از یک ضبط صوت بیرون میآید؛ واقعیت ساده و مستدلی که من هرگز نمیتوانم درکش کنم. من آن را میشنوم و نمیتوام درک کنم آن صدا، چطور ممکن است توی آن سیمها باشد، یا نباشد....
ضعف من در برابر زمان به آن جا رسیده که دلم میتواند برای همان لحظهی اکنون هم تنگ شود، چرا که حتی همان موقع سپری شدنش را احساس میکنم. شاید همین است که لحظه را عزیز میکند. این که همان وقت هم میدانی از دستش دادهای. میترسم بمیرم، به این خاطر که هیچ کس نمیتواند به من قول بدهد که یک مرده نمیتواند فکر کند، و نمیتواند زندگیاش را به یاد بیاورد. هیچکس نمیتواند به من قول بدهد که اگر مرده باشم، دیگر دلم برای جایی که دوست دارم به آن برگردم و نمیتوانم، تنگ نخواهد شد.
من زن خوشبختی هستم. سفر میکنم. کارم را دوست دارم. به اندازهی رضایتم پول دارم. باری روی دوشم ندارم که وقت رفتن مانعم شود، یا ماندن را برایم سخت کند. عاشق تو شدم، عزیزترین دوست زندگیم، و به تو رسیدم. و دلم تنگ شده برای آن دنیای تمام شده. دلم برای سگ کوچکی که یک وقتی داشتم تنگ شده. دلم برای کتک کاری با برادرم تنگ شده. برای حرص خوردن از دست او، و عصبانیتم از آنچه با معیار آن روزها به گمان من بیعدالتی بود. دلم برای اتاق خواب شبنم.قاف و سه خواهرش، با آن ابی و معینی که صدای دائمیِ پس زمینهاش بود تنگ شده. برای تراس خانهی خلوت و ساکتمان با نردههای همیشه خاکیاش. برای صدای توپ پلاستیکی که هر روز عصر از حیاط پایین میآمد. برای سازی که میزدم. برای گردنبندی که تو آن روزها، شب قبل از رفتنت به من دادی. برای آن همه گریه که پای تلفن کردیم. برای تو، که ابروهایت شکل حالا نبود و از بالای عینکت هشت میشد و بالا میآمد. برای صورتت که آن موقع ریش نداشت، و چقدر نرم بود. برای تو، که تنها کسی هستی که تا به حال من راغافلگیر کردهای. برای تو، که آن سال از هواپیما جا ماندی. تو، که بعد از جا ماندنت شبانه بی خبر آمدی در خانهی ما، زیرآن لامپ مهتابی وسط چمنها با آن کتانی یشمیات منتظر ماندی، و من با دیدنت نفسم بند آمد و برای اولین بار پریدم بغلت... برای آن شب، شب قبل از ده سال ندیدنت. ده سال سنگین.
پس خوب زندگی کردهام ، که این همه تصویر دارم برای دلتنگی.
تو هم من را همیشه به یاد بیاور آن طوری که بودم. منِ آن روزها را. من را در دنیایی که تمام شده. من آدم کوچکی هستم.میترسم از فراموش شدن.
فکر نمی کنم مادر خانواده موهایش بور بوده باشد چون انسان عادت ندارد یک زنِ اهل جنوب اسپانیا را با موهای بور فرض کند. آدم عادت دارد یک زنِ اهل جنوب اسپانیا را با دامنی تا زانو، یقه ای باز، صندلهای زمخت، موهای ژولیده ی سیاه و صدای بلند فرض کند. زنی محلی، که با شوهرش و سه تا بچه هایش این ویلای شیک و پیک توریستی را یک هفته اجاره کرده اند چون بهترین جای دنیا در این فصل همین جزیره ی داغ است.
بچه هایش از همان اول ویلای درندشت را گذاشتند روی سرشان. از این اتاق دویدند تو آن اتاق. دویدند روی بالکن وسیعی که استخری رو به دریا داشت. استخر را دور زدند. هی کلید باز و بسته شدن سایه بان را فشار دادند اما او دعوایشان نکرد. حواسش به بررسی حمام های تر و تمیز بود و تلویزیون و سیستم صوتی مجهز و آشپزخانه ای که برای یک هفته ریخت و پاش توش ظرف و قابلمه بود. شوهرش را ماچ کرد احتمالاً. تعطیلات شروع شد. همه که کمک کردند وسایل جا به جا شود، مایو تن دو پسر و یک دخترش کرد. بچه ها پریدند توی آب به جیغ و ویغ. شوهره خوشحال بود و لمیده بود روی صندلی راحتی کنار استخر و مدیترانه را تماشا می کرد. زنه آمد پیشش نشست و یک آبجویی با هم باز کردند. آفتاب داغ بود و کله گرم و نسیم خنک و خانواده خوشحال. بچه ها دست و پا زدند و خسته شدند و بستنی خواستند. آفتاب که بی جان شد زنه مایوهای خیس را یکی یکی از تنشان در آورد. سه تاییشان را گذاشت توی وان و سپرد به شوهره. رفت ببیند آن اطراف ماشین لباسشویی پیدا می شود یا نه.
پشت آشپزخانه بود. اتاقکی که توش یک ماشین لباسشویی و یک بند رخت بود، پشت آشپزخانه بود. مایوها را فعلاً انداخت تو ماشین تا بعداً که پر شد روشنش کند. آمد بیاید بیرون دید روی بند رخت یک پارچه ی کوچک آویزان است. برش داشت. یک چیز باریک دراز، که دورش هم چرخ نشده بود و ریش ریش بود؛ سبز.
* * *
نوشتم:" دستبند سبزم را که یادت هست؟ جایش گذاشتم. توی ویلا. شسته بودمش، آویزان کرده بودم خشک شود. یادم رفت برش دارم."
نگاه کردم به صفحه ی ای-میل. بیشترش سفید بود هنوز. بوی دریا می زد زیر دماغم. بوی شیرین شرجی هوا. بیرون نیمچه بارانی می آمد و دل من آشوب بود از دوری. نوشتم: " آن دو خدمتکار را یادت هست، که نشسته بودند روی پله های جلوی در تا من و تو زودتر بیرون بیاییم؟ ازشان پرسیدی چرا راحتمان نمی گذارند، گفتند یک خانواده ای بعد از ما می خواهد بیاید... لاغره را یادت هست؟ یادت هست پریروزش که سوار شدی بری سوپر مارکت آمد در را زد که حوله بدهد، دید من دارم گریه می کنم، بعد که توی راه تو را دیده بود جواب سلامت را نداده بود؟"
از پنجره دارم چمران را می بینم. ماشین هایی را که قطارند پشت هم زیر باران. چراغ ترمزهایشان را. آن روز که از در رفت بیرون دنبال رب گوجه فرنگی، نشستم کف آشپزخانه به گریه. به گریه، که نمی توانم باور کنم این قدر خوشحالم. خانمه که دم در با انگلیسیِ کج و کوله اش پرسید: "آر یو اوکی؟" توی دلم برای اولین بار به یکی گفتم کاش جای من بودی.
نوشتم: "لاغره را تصور می کنم که افتاده به جان آشپزخانه. تند و تند کار می کند. چشمش می افتد به پارچه ی سبزی روی بند. یک چیز بی هویت ناشناس. می اندازدش دور... شاید هم پسربچه ی آن خانواده ای که بعد ما قرار بود بیایند پیدایش کند، بپیچد دور سربازهای اسباب بازی اش..."
یادم هست که به چه زوری همه مجبورم کردند درش بیاورم. می گفتند ننر بازی در نیار، قرتی بازی درنیار، ایستادگی هم به دستبند نیست که فکر کنی خیلی مبارزی. بعدش آویزانش کرده بودم بالای تختم. بعد تصمیم گرفتم موهایم را باهاش ببندم یک مدت. ماهها بعد یک شبی قاطی ایرانی های آن ور دنیا ته جیب شلوار جینم پیدایش کردم. همه میزدند و می رقصیدند و من باز بنا کردم به گریه. بستمش به دستم. بود و بود تا این سفر آخری برای ملاقات با طرف.
نوشتم: "یادمه سه شب قبل از انتخابات وایساده بودیم دور میدان فاطمی که حسابی چراغان بود. مردم دور می زدند. دست تکان می دادند. کرکری برای هم می خواندند. سوت و کف می زدند. یکی از بهترین شب های زندگیم بود. تا پنج صبح جشن بود دور میدان... یادم هست یک دستی از شیشه ی یکی از ماشین ها بیرون آمد و این دستبند را داد به من."
رفته بودم توی فکر. فکر این که دستبندم چه راه درازی را آمده بود تا برسد به بند رختِ پشتِ آشپزخانه ی ویلای ساکتی در یک شهرک ساحلیِ کنار مدیترانه، در جزیره ی کوچک و شاعرانه ای که فقط ما می شناختیم.
نوشتم: "آدم گاهی باور نمی کند از کجا سر در می آورد."
نوشتم: "دلم خیلی برایت تنگ شده."
می دانستم. به دلم برات شده بود. هر چه باشد، بالا بیایم پایین بروم یا بالعکس بنده را زاییده ای. ناچارم از این ارتباط تله-پاتیک که آش کشک خاله به شمار می رود. در خواب دیدم که به من تلفن زده ای و با آن صدای پر انرژی و خستگی ناپذیر، و آن لحنی که مال اوقات آنارشیستی و خوش اعتماد به نفسی ات است، امر می کنی:" آفرودیت جان سلام. دارم می آم آن وری. آدرس دقیق ات را بده می خواهم بیایم خانه ات را ببینم."
بله. خیسِ عرق از خواب پریدنم، اَبَدآ و اَصَلآ قسر در رفتن از محبت لایزال غریزی ات نبود. پدر که تماس گرفت گفت نان گرفته و برایم می آورد نفهمیدم. نان ها را که از کیسه در آورد و گذاشت روی پیشخوان – که همان کانتر خودتان باشد- هم نفهمیدم. وقتی فهمیدم، که آن کیسه ی سبز رنگ خنک، قِرِچی کرد و افتاد جلوی دستم: لوبیا سبز پاک شده.
تو ملاحظه ی من را نمی کنی. از وقتی یادم است یک جای غریزه ات می لنگید. لوبیا سبزی که بعد از بیست و پنچ سال تاریخ مشترک، ده سال جنگ سرد، و ماه ها قطع ارتباط برای من می فرستی، و تا صد و بیست سال دیگر (ان شالله) بناست که از گردن من آویزان باشد، فکر نمی کنی بی مقدمه روبرو شدن باهاش، سکته ای، تشنجی، چیزی به آدم وارد کند؟ این همان بهای ناچیزی است که می پردازی، تا پیش هَنگِ بیوه-دوستان ات که می نشینی یک آه جگر سوز بابت زحمات نادیده شده ات بکشی و آن ها قربان آن همه زیباییت شوند که با زاییدن بنده مقداری از آن کم شد و حیف شد.
خوشا به حالت و ای کاش بر عکس بود و من تو را زاییده بودم، و از مصونیت بی برو برگرد تو –که این روزها من را یاد مصونیت همیشگی ر.ه.ب.ر.ی می اندازد و شازده اش- برخوردار بودم و هر کار می خواستم می کردم و تو را می چزاندم و باز هم هی این تو بودی که باید به من احترام می گذاشتی.
لوبیا می فرستی؟ که به رخم بکشی کور خوانده ام اگر فکر می کنم می توان یادت نیفتاد؟ لوبیا می فرستی که هر از چند سالی، با یک اکت زیرپوستی نمک گیر کنی من را مثلاً؟ می خواهی در اولین لوبیا پلویی که در خانه ی جدید می پزم مرحمت تو سهیم باشد؟
همم. به کاهدان زدی که من قبل از این خودم یکی پخته بودم.
و افسوس و به قول رفیقی "اِی آخ" که دمِ خدا را هم دیده ای. از دنیا هم که بروم، در خوشبینانه ترین شکل اش، سر از زیر پای تو در می آورم.
"ص. کجا موند؟"
"می گه داره ولیعصر رو می آد بالا. دیوونه. می گه کیپ تای کیپ ماشین وایساده. بهش گفته بودم از اون مسیر بیای صبح می رسی... بهش گفته بودم زودتر راه بی افته که امشب خیلی شلوغ می شه خیابون."
نشسته ایم توی بالکن. ماشین ها انگار تندتر از همیشه می روند و صدایشان از هر شب بلندتر است. ساختمان های روبرو با پنجره های روشنشان شکل توده های سیاه عصبانی اند، پر از آدم بی خواب.
به م. می گویم چه آهنگی می خواهی برایت بگذارم؟ می گوید هر چی گذاشتی گذاشتی مادر. تنها چیزی که توی صدایش آشناست، همین "مادر" گفتنش است.
می پرسم چاووشی بگذارم؟ حرفم معنی لوندی می دهد. خودم را لوس کرده ام یعنی. یک چشمکی را و یک لبخندی را قاطی می کند. می گوید:" هرچی بذاری خوبه مادر."
"بچه های اهواز" را می گذارم. نه شاد باشد، نه غمگین.
یاد بچه های مهربون، زمین خاکی، یاد بازی، یاد بردنا و باختنا می افتم...
می روم پی سالاد. کاهو پیچ را می اندازم روی تخته. کارد که تق و تق فرود می آید روی کاهو، م. از توی بالکن می گوید:" سر جدٌت بپا، هر بار من و ص. اینجاییم تو دست و بالتو می بُری..."
می خندم. حواسم هست. سبزی خشک می ریزم روی کاهو ها. جوانه ی ماش. می گوید:" فهمیدی رفت از ایران؟"
"کی"
"آقام، چاووشی"
"اِ؟ که بخونه؟"
"نه بابا، گمون نکنم. دل پُری داره آقام"
می خندم: "بمیرم برا دل پُرش. آقام اگه ناله نکنه کی بکنه پس؟"
دود سیگارش را با پوزخندی می دهد بیرون. "کمک نمی خوای مادر؟"
"نه قربونت." نمک می ریزم توی لیوان بالزامیک و روغن زیتون. با چنگال هم می زنم.
بشینم خیره بشم به شکل ابرا، که هنوز شکل تفنگ و ترکش و تیر و کمونن...
تلفن را بر می دارم و باز شماره ی ص. را می گیرم. جواب می دهد، خیلی زود، بعد از یکی دو بوق.
"جیگر، کجایی؟"
"تو ماشین."
"چرا آروم حرف می زنی؟"
" آفرودیت، باورت نمی شه..."
"چی شده؟ شلوغه؟"
"دارن می آن. شیشه ی دونه دونه ی ماشینا رو می شکنن... مردمو می کشن بیرون... می زنن..."
"... ص.؟ حالت خوبه؟"
"..."
"پیاده شو. ماشینو ول کن پیاده شو یه موتور بگیر زود بیا!."
"نمی شه..."
"داری گریه می کنی؟؟"
دارد گریه می کند. مرد گنده.
"نترس قربونت برم... نکن عزیز من!" هق هق می کند، خفه... "هیچی نمی شه، آروم باش، ما منتظرتیم، خوب؟ زود می رسی."
"باشه. چرا اینجوری می زنن مردمو؟"
"نمی دونم. هی به من زنگ بزن."
"خب."
می روم سراغ ماهیتابه. قارچ خورد می کنم می ریزم توی خورش. م. می گوید:
"کجا بود؟"
"نزدیکه. می گه ترافیکه ولی... اَه!"
"دِه! باز که بریدی آخه!"
می دود توی آشپزخانه که چاقو را بگیرد. می گویم:" طوری نیست، مثل اون دفعه نیست. یه شات می زنی؟"
دوستانه نچ نچ می کند. می گوید:" پذیرایی نکن شما. اینو بنداز دور اصلاً. بده به من."
"نکن دیوونه. خونا ریخت تو غذا."
"بی خیال مادر، ما خون خواریم! بده من."
دستم را می شویم. چسب زخم می زنم. بطری و لیوان می بریم توی بالکن. می نشینیم. هندوانه ی روی میز دیگر خنک نیست. آهنگه هی بر می گردد از اول. دوست دارم برم جنوب، کنار جاشوای دریا، که رو عرشه واسه ماهیا می خونن. سیگار دود کردن ما آن رفتار سرخوشانه ای نیست که همیشه بود.
می گویم:" دلم خیلی می سوزه."
م. آه می کشد. "غصه نخور مادر. چه فایده؟"
چراغ های شهر را نگاه می کنیم. پنجره ها را. روبرویی را، که پشتش پر از گلدان است، خانه ی مردی که برای من شکلک در می آورد. آن طرف تر چند تا دانشجو هستند گمانم. توی بالکن یک بنده خدایی، پایین تر سمت چپ، یک سگ پلاستیکی زرد افتاده یک گوشه. از این ها که بادش می کنند.
به هوای خاموش کردن اجاق می روم تو. باز هم، شماره ی ص. را می گیرم. بر نمی دارد. چهار بار بوق می زند. می رود روی پیغام گیر. صدای خودش است. صبر می کنم تا بوقش را بزند:
"سلام. کار واجب نداشتم. فقط خواستم بگم که، بگم که برات سالاد درست کردم. الان آماده س. چون برای تو درستش کردم نمی ذارم م. بهش دست بزنه. نمی ذارم بهش دست بزنه تا تو برسی."
- رنگ پس زمینه ی تصویر نارنجی، تند و آشوب گرانه است. کادر کوچکتری، بالا، سمت چپ، تصاویر عمومی مغشوشی از درگیری های خیابانی را پخش می کند. آتش سوزی و دود و فرار و سنگ. پایین تصویر زیر نویس می آید: دستگیری چند عامل اغتشاش-گر که با بیگانگان در ارتباط بودند.
کادر دیگری باز می شود و مردی با صورت شطرنجی را نشان می دهد که صدا و لحن اش هیچ ربطی به تبهکاری که باید مثل سگ کتک خورده باشد تا زبان به اعتراف بگشاید ندارد. بیشتر به نظر می رسد جوانی پشت کنکوری است که در آگهی تبلیغاتی یکی از این کتاب های کمک درسی دارد از مزایای استفاده از کتاب های مورد بحث می گوید: " راستش من از طریق یکی از دوستانم با خانمی به اسم زهره آشنا شده بودم که هر از گاهی از خارج با من تماس می گرفت، ما با هم حرف می زدیم و اون به تدریج ما رو تحریک می کرد که بریم توی خیابون و باعث اغتشاش بشیم... می دونستیم که اون اونجا با گروه های تروریستی در ارتباطه و از آمریکایی ها دستور می گیره تا به من و دوستام این حرف ها رو بزنه، ما هم گول اون رو خوردیم..."
زیر نویس: مکالمه ی ضبط شده ی اغتشاش-گرِ دستگیر شده با عوامل بیگانه.
زهره (نام مستعار): بچه ها امروز می گن قرار میدونِ (...) هستش، همتون می رین دیگه، نه؟
جوان اغتشاش-گر: آره. ساعت پنج...
زهره (نام مستعار): ببین، خوب گوش کن چی می گم، برین اونجا تا می تونین سر و صدا کنین، هر چی هم دم دستتون اومد آتیش بزنین، خوب؟ اتوبوسا رو بکشین وسط خیابون، مسافراشو پیاده کنین و به آتیششون بکشین، باشه؟ هر کاری از دستتون بر اومد بکنین.
جوان اغتشاش-گر: باشه، باشه، خیالت تخت...
زهره (نام مستعار): ببین، ببین! تنها نری ها! قشنگ همه ی دوستاتو جمع کن، خوب؟ همه با هم برین. اونجا هر پایگاه پلیس یا بسیجی دیدین به آتیش بکشین...
تصویر شطرنجی دیگری پدیدار می شود: "ما از طریق اونا مستقیم از آمریکا دستور می گرفتیم و حتی آمریکا می خواست فرمولای ساختن بمب رو به ما بگه و ما هم که فریب اونا رو خورده بودیم می خواستیم دست به آشوب بزنیم..."
آن وقت ها که من دوم دبستان بودم توی روزنامه دیواری های مدرسه، آمریکا را به شکل مردی لاغر مردنی نقاشی می کردیم که کلاه سیلندر بلندی به رنگ پرچم اش به سر داشت و بند شلوار اش برایش گشاد بود و قیافه اش کریه بود و ما هر وقت کسی می گفت "شیطان بزرگ" می دانستیم که همین مردکه را می گوید. گمان کنم این کسی که شماره موبایل جوان های ما را به زهره می دهد همان پدر سوخته باشد که شبکه ی ناقلای خبر موفق شد باز هم رسوایش کند، تا او نتواند اتوبوس های ما را آتش بزند. حتی اگر چنین خلاقیت استراتژیکی به خرج دهد و برای رسیدن به اهداف شوم اش از قوی ترین کانال های ارتباطی جهان، زهره، استفاده کند.
پی نوشت: به جز پاراگراف آخر، هر چه نوشته شد صرفاً نقل قولی بود از آنچه با گوش های خودم شنیدم. در نتیجه اتهام تمسخر صدا و سیما را ابداً نمی پذیرم، چرا که نقش مستقیمی در مسخره بودن آن چه از شبکه ی رسمی خبر پخش شد نداشتم.
گم می شوم مدام. می خورم به تاریکی. چرخ و واچرخ می زنم و دستهایم کشیده می شوند به دنیای اطرافم، بلکه بتوانند با لمس کردن حجمی آشنا، "ندیدن" ام را جبران کنند.
و تو خودت می دانی، که "هنرِ کمک خواستن"، یکی از آن هایی نیست که از سر هر انگشتم می بارد. می دانی از آن هایی نیستم که بشود جلو آمد و بغلشان کرد و بردشان بیرون از تاریکی، بعد هم اشک هایشان را پاک کرد و آبنابتی گذاشت کف دستشان... از آن هایی که "نیاز" را روا دارند به خودشان و بلدند بچشند طعم شیرین تکیه کردن را.
کنار می نشینی، منتظر. تا چرخ بزنم و زمین بخورم و بلند شوم و از نو بگردم. می دانی که از پس اش بر می آیم. نگاهم می کنی، تا تمام شدن تقلایم، برگشتنم، لب گزیدنم با اشک و لبخند که "دردم نیامد"، دُم تکان دادن مغرورانه ام برای شنیدن آن "آفرین" کذایی.
شناخته ای مرا.
اما این گم و پیدا شدن ها، چیزی از آن وحشت کم نمی کند؛ وحشت از لحظه ی تاریکی که پایانش را نمی بینی.
پس حالا که نشسته ای ضربه ای بزن. علامتی بده، که راهنمای نزدیک شدنم باشد. پشت هم. تق، تق، تق... صدایی که این ترس را کم کند در من، به من بفهماند که مواظبمی، و راه را به من نشان دهد بی این که غرور بچگانه ام له شده باشد زیر این همه نیاز رسیدن به تو. یواشکی کمکم کن. خرم کن. و پیدایم کن... خواهش می کنم.
سال اول دبیرستان بودیم و دوست شماره ی یک، هنرجوی خانه ی کاریکاتور بود. ردیف آخر کلاس که می نشستیم او یواشکی نقاشی می کرد و من یواشکی خاطره می نوشتم. هر قصه ای که آن روزها تعریف می کرد درباره ی اعضای آنجا بود. فکر و ذکرش مداد رنگی هایش بودند و پسری که آنجا عاشق او شده بود و رقابت کارتونی شان با هم. غصه هایش دستگیر شدن معلم اش بود که کاریکاتور سیاسی چاپ می کرد و ابراز محبتش کارت های کوچک نقاشی شده ای که یواشکی می گذاشتشان توی کوله پشتی من، و قرارمان این بود که من هیچوقت به رویم نیاورم که آنها را دریافت کرده ام.
روزی که چند تا از دوستانش نمایشگاه داشتند، من را با خودش برد. برد که پسره را نشانم بدهد و قصر دو طبقه ی همه ی اهدافش را... بین راهرو ها گشتم و به نقاشی ها نگاه کردم. خوشحال بودم از اینکه کارتون هایی که من دوست داشتم، کار همان پسری بود که دوست شماره ی یک من را دوست داشت.
امروز اما هچکدام را به یاد ندارم. تنها تصویری که یادم مانده، کارتونی بود که در آن یک قوچ بانمک، در حالی که دو قلب قرمز جای تخم چشمهایش را گرفته بودند، ستون سفید رنگی را محکم در آغوش گرفته بود. چرا که سر ستونهایش شبیه شاخ های او بودند و او خیال می کرد جفتش را پیدا کرده است.
یادم هست که دوست شماره ی یک خودش را رساند پشت سرم و زیر لب گفت:" ایشش... کار فلانیه... ایده های آشغال و تکراری..."
* * *
وقت اسباب کشی، غیر از آن دسته از اثاث که جزء لاینفک زندگی بزرگسالانه اند و همه در این چهار سال اخیر اسقلال نسبی ام تهیه شده بودند، تنها دو کارتن مقوایی کوچک بودند که پایین کشیدنشان از بالای گنجه، معنی ترک کردن حقیقی خانه ی پدریم را می داد. یک کارتن سرخابی رنگ و یک کارتن میوه، اولی حاوی عروسک هایی که برایم مهم بود به کسی نبخشم شان، و دومی حاوی کتاب داستان های خط خطی شده ی آلمانی زبانم، که تنها تصاویر باقی مانده ام هستند، از جهان کودکانه ی من با رنگ ها و قصه ها و زبان غریبه اش.
گمان نکنم هیچوقت آن صبحی را فراموش کنم، که نشسته روی سرامیک سفید رنگ خانه ی جدیدی که هنوز فرش نداشت، از بین انبوه کارتن های باز نشده، اولین "باربی" زندگی ام را بیرون آوردم، و روی دامن پر ستاره اش دست کشیدم. به یاد شبی که هنوز سه سال هم نداشتم و مادرم – دختر جوانی که آن روزها بزرگ ترین شادی اش در اولین روزهای مهاجرت، هدیه دادن عروسکی به بچه ی دو ساله اش بود- آن را توی دستهایم گذاشت و چراغ اتاق را خاموش کرد. و من که مغز خردسالم هنوز چیزی عجیب تر از ستاره های ریز شب نما نمی شناخت با دهان باز به این "جادو" خیره شده بودم؛ زن زیبا و صورتی پوشی که تمام وجودش در دستهای من می درخشید... و صدای مادرم که در گوشم می گفت:" نگاش کن آفرودیت... سیندرلا."
* * *
ترک کردن برایم ساده شده، اما خداحافظی هنوز سخت است. ترجیح می دهم چیزها یا کسانی که مقدر به ترکشان هستم، در لحظه ی بی اهمیتی ناپدید شوند. یک روز دیگر خبری ازشان نباشد. یک روز فراموشم کنند یا فراموششان کنم. دلم نمی خواهد صاف و مستقیم به چشمهای عادت هایم خیره شوم و صدای خودم را بشنوم که بهشان می گویم:" این، لحظه ی پایان یافتن اشتراک من و توست، و خداحافظی با جهانی که در غیاب من و تو وجود ندارد."
حقایق تلخ، وقتی به کلام در می آیند صبوری من را نابود می کنند.
به همین خاطر وقتی برای بار آخر، در سوئیتی که چهار سال در آن زندگی می کردم را بستم، به طبقه های چوبی ای که دوستم برای آشپزخانه ام ساخت نگاه نکردم. به این فکر نکردم که سال ها پیش، همین اتاق جایی بود که نیمه شبها، با برادرم توی رختخواب پچ پچه می کردیم، و چشممان تا یک لحظه قبل از خواب به پوستری از یک هواپیما دوخته بود، تا خواب ببینیم که توی آن هستیم، سر این که کداممان کنار پنجره بنشیند دعوا می کنیم، و پیاده که می شویم "گیزلا" و "فرِد" می آیند دنبالمان، و دو ساعت می رانیم تا به ده برسیم، به مسافرخانه ای که بارها توی راهروهایش بازی کرده بودیم... عصرها می رویم سراغ اسب ها، یا دیدن خانم داروخانه چی که وقتی بچه ها را می دید بهشان آب نبات می داد...
هر چه می شد جا گذاشت را جا گذاشتم.
خانه ای که مدت ها بود صدای موسیقی پدرم در آن نمی پیچید، شکل خانه ای که روزی مادرم برای چیدنش سلیقه به خرج می داد نبود، و در غیاب مردهایش بین دو زنی شقه شده بود که طولانی ترین راه برایشان فاصله ی این سمت آن خانه بود با آن سمتش.
منتظر کارگرها بودم برای حمل آخرین بسته ها، که زن همسایه در خانه اش را باز کرد؛ خانم مسن و آراسته ای که هر بار می دیدمش بابت صدای موسیقی ام که تا صبح بلند بود از او عذر می خواستم و او با خنده می گفت که اگر آن صدا را نشنود نگرانم می شود. گفت:" داری از اینجا می ری؟"
بعد زد زیر گریه و در خانه اش را بست. چند دقیقه بعد باز آمد و گفت:" می خوای یه نسکافه برات بیارم؟"
فهمیدم این هم یکی از آن لحظه های یگانه و ساده ایست که تمام عمر دنبالشان می گردیم و من آدمش نیستم که به کلام، وداعم را با این همدلی اعلام کنم.
به او گفتم که "کامل" نمی روم. گفتم که مادرم هنوز اینجاست و من هم بیشتر اوقات می آیم پیشش. گفتم که در اصل، نرفته ام.
حالا دیگر می داند که رفته ام.
* * *
همه چیز نو شد بی این که کسی شریک این تحول باشد. اگر خوشبین باشم خواهم گفت که این صد در صد انتخاب من بود. روراست ترش این است که آدم ها را هم – تعداد زیادی از همان معدود کسانی که دایره ی کهکشانم را تشکیل می دادند- بر حسب ظرفیت "شریک شدنشان" پشت سر گذاشتم.
با خودم گفتم، کسی را که توانش را نداری همپای خود بیاوری جا بگذار. خودخواهانه دورش بریز. بار نیازها و دلتنگی هایت را کم کن. همه همین کار را می کنند. کسانی را همراه داشته باش که خودشان پا به پا می آیند، بدون این که تو برده باشیشان.
چطور می توانم؟ یک شب که خواب دهات آلمانی سال های کودکی ام را دیدم (خوابی تکراری که اتفاقات واحدی در آن می افتد و هر بار بعد از بیداری کلی برایش گریه می کنم) نیمه شب از خواب پریدم و فهمیدم برای آدمی مثل من وابستگی بیش از حد به خاطرات و رنگ و بوی گذشته مضحک و ناممکن است. فهمیدم تمام آرزو هایی که برای آینده ام دارم، در جهت چیزهاییست که در گذشته از دست دادم. در جهت اتفاق هایی که نیفتاد، و دوست داشتم که بیفتد. در جهت روتوش کردن عکسی که از هر چیز در ذهن دارم.
یکی از آن ها آرزوی مادر شدن است. تا تابلوی دفرمه شده ی مادر را توی دلم مرمت کنم.
آن شب بود که فهمیدم گذشته ام به دردم نمی خورد. به درد هیچ کس که از این به بعد پا به زندگیم بگذارد هم همین طور. فهمیدم که بچه ای به دنیا خواهم آورد که برادرم را نمی شناسد، و آلمانی نمی فهمد. و روزی که او را به دیدن "گیزلا" ببرم حوصله اش از ده ساکت و آن اسب ها سر می رود.
فهمیدم که همه چیز نو شده و باید هم این طور باشد.
* * *
منکر این نیستم که نیاز به خاطره دارم. نیاز به نخی که سر انگشتم بپیچم، تا ناگهان حس نکنم گم شده ام، و در چشیدن این طعم ها این قدر تنها هستم.
امروز تلفن زدم به آلمان. به زنی که بیست و پنج سال است آرزویش این بوده که کاش مادر من بود. تنها کسی که مشوش می شدم از این که فکر کنم شماره ی جدیدم را ندارد. گفت:" کی می آیی؟ سه سال از آخرین باری که سر زدی گذشت."
آن سه سالِ غم انگیز از جلوی چشمم رد شد. نگفتم که سه سال نه و چهار سال. گفتم امسال، شهریور اگر بشود. پدر و مادرم بعد از مرگ پسری که در آن ده به دنیا آوردند، تصمیم ندارند هیچوقت به آنجا برگردند. و با این که دو بارِ آخر را تنها رفتم، گیزلا همیشه می ترسد که روزی دیگر مرا نبیند. گفت:" توی اون خونه تنهایی؟ یا با مردی رفتی؟"
گفتم که تنها هستم. پرسید، داستان عشق و عاشقیت به کجا رسید؟ خودم را زدم به نشنیدن. نمی خواستم در خانه ی جدیدم جمله ای را بگویم که سه سال تکرارش می کردم. جمله ی تکراری ابراز سر در گمی. یا جمله ی تکراری "تمام شد".
عکسی را قاب کردم و روی کتابخانه گذاشتم، از مادر و پدر و برادرم؛ زن و مرد جوانی با پسر ده ساله شان. می خواهم این تصویر من باشد از خانواده ای که فقط خودم یادم هست که روزی وجود داشت.
شبش رفتم توی بالکن. ستاره ها را نگاه کردم و زیر لب گفتم:" آفرودیت، نگاه کن... سیندرلا."
و به دوست شماره یک فکر کردم که حالا او هم آلمان است. به این فکر کردم که کی شروع می کند دنبالم بگردد. فکر کردم شهریور او را هم شاید ببینم. یاد تصویر آن قوچ کارتونی افتادم با معشوق ستونی اش. یاد ایده هایی که برای آدم های "حسابی" آشغال و تکراریست. و همین آشغال و تکراری بودنشان می شود شناسه ی ماندگاریشان بعد از سال ها در ذهن گرفتاری مثل ذهن من.
در لحظه ای کاملاً "نو" و تجربه نشده به این فکر کردم که ما هر دو همان قوچ بودیم. نه فقط من و او، آدم های دنیاهای موازی مان... قوچ و بز و گوزن و گوسفند. با پوست و استخوان واحد، با بافت های متفاوت، شاخ های جور واجوری که به هم گیر می کردند. در لحظه ی نو و خالی شروع روزگاری جدید، در خانه ای که دیوارهایش هنوز زیادی سفیدند، دلم آن وجود ساده و محکمی را خواست که همان باری را روی سرش حمل می کرد که من حمل می کردم. همان شاخ های پیچ خورده... حتی اگر "ستون" بود... چه بهتر که "ستون" بود.